معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
173
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
مغربى بصحرا بيرون شدند ، به كنار مرغزارى بنشستند و نظارهء آثار صنع الهى جلّ و علا مىنمود ، ابراهيم دست فرا برد و گياهى از زمين بركند و ساعتى در دست گردانيد ، و بعد از آن بينداخت ، شيخ فرمود اى ابراهيم آنچه كردى بر سبيل رسم و عادت كردى و در اين يك ساعت پنج « 1 » خطا از تو بصدور پيوست . گفت يا شيخ آن كدامست گفت « 2 » يكى آنكه مسبّحى را از تسبيح بازداشتى ، دويم آن كه تن را ببازى و لعب ساعتى بازگذاشتى ، سيّم آنكه ديگرى را به اين معامله راه گشادى چهارم آنكه بىعبرتى برداشتى ، پنجم « 3 » بىحجتى بينداختى ، اكنون كسى كه به يكلحظه از وى پنج خطا در وجود آيد قابليّت صحبت ندارد و از من مفارقت نماى ، به اين مقدار عمل ، يك سالش از صحبت خويش مهجور گردانيد و از بساط مجلس خودش دور ساخت . [ موعظهء عرفانى در اين مورد ] موعظه - اى درويش هر مباح كه بر سبيل غفلت در وجود آيد صحبت مخلوقى را نشايد ، كسى كه اكثر عمر در لهو و لعب بلكه به فسق و فجور گذرانيده ، وصال حضرت جلال احديّت جل و علا را كى شايد « قوله تعالى إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ » حضرت يعقوب در عذر خويش تمهيد دو مقدمه فرمود يكى اظهار حزن خويش در مفارقت فرزند و بىصبرى در جدائى وى اگر چه ساعتى باشد و ديگر خوف آنكه مبادا ، ورا مساهله نموده از حال او غافل شوند و گرگ او را بخورد و علما را در سبب در اين خوف دو قولست ، قولى آنست كه در آن صحرا گرگان بسيار مىبودند و به مواشى و اطفال تعرّض مىنمودند سبب خوف آن حضرت اين بود . قولى ديگر مروى از ابن اسحاق و ابن عباس است كه يعقوب اين سخن از براى آن گفت كه در واقعهء ديده بود كه خود بر سر كوهى ايستاده و يوسف در بطن وادى و ده گرگ به قصد وى گرد وى درآمده هر چند يعقوب مىخواست « 4 » كه از آن كوه
--> ( 1 ) - د : در اين يك امر خطا كردى . ( 2 ) - د - ح : بدون گفت . ( 3 ) - د : بىجهتى . ( 4 ) - د : خواست .